سه آرزو بیشتر نداشتی ... 

اول شهادت، دوم بی غسل و كفن دفن شدن و سوم بعد از شهادت، بدنت بوی خوشی

بدهد ...

هنگام نماز سوره والفجر را می خواندی ...

میگفتند: روز شهادت در سنگر دیده بانی سمت دشمن شلیك می كردی كه خمپاره شصتی

روی سنگر منفجر شد و دهان و دست چپت مورد اصابت قرار گرفت و همانجا به آرزوی اولین

خود رسیدی ...

پیكرت یكی دو هفته زیر آفتاب داغ جنوب ماند تا آرزوی دومت هم برآورده شود ...

وقتی پیكرت را پیدا كردند، بوی خوش پیكرت را در هیچ بهاری استشمام نكرده بودیم .

 « شهید سید محمود آسیون »