مسافرکربلا



تازه رسیده از سفر کربلا سرت

بین تن تو فاصله افتاده تا سرت

با پهلوی شکسته و با صورت کبود
کنج تنور کوفه کشانده مرا سرت

پیشانی ات شکسته و موهات کم شده
خاکستر تنور چه کرده است با سرت؟

رگ های گردنت چقدر نامرتب است
ای جان من چگونه جدا شد مگر سرت؟

این جای سنگ نیست، گمان می کنم حسین
افتاده است زیر سم اسب ها سرت...

باید کمی گلاب بیارم بشویمت
خاکی شده است از ستم بی حیا سرت

چشمان تو همیشه به دنبال زینب است

تا اربعین اگر برود هر کجا سرت


علی اکبر لطیفیان

آرزوهایی که برآورده شد ...  

سه آرزو بیشتر نداشتی ... 

اول شهادت، دوم بی غسل و كفن دفن شدن و سوم بعد از شهادت، بدنت بوی خوشی

بدهد ...

هنگام نماز سوره والفجر را می خواندی ...

میگفتند: روز شهادت در سنگر دیده بانی سمت دشمن شلیك می كردی كه خمپاره شصتی

روی سنگر منفجر شد و دهان و دست چپت مورد اصابت قرار گرفت و همانجا به آرزوی اولین

خود رسیدی ...

پیكرت یكی دو هفته زیر آفتاب داغ جنوب ماند تا آرزوی دومت هم برآورده شود ...

وقتی پیكرت را پیدا كردند، بوی خوش پیكرت را در هیچ بهاری استشمام نكرده بودیم .

 « شهید سید محمود آسیون »

من از اشکی که می ریزد ز چشم یار می ترسم...

من از اشکی که می ریزد ز چشم یار می ترسم
ازآن روزی که اربابم شود بیمار می ترسم

همه ماندیم درجهلی شبیه عهد دقیانوس
من از خوابیدن منجی درون غار می ترسم

رها کن صحبت یعقوب و کوری و غمِ فرزند
من از گرداندن یوسف سر بازار می ترسم

همه گویند این جمعه بیا، امّا درنگی کن
از این که باز عاشورا شود تکرار می ترسم

شده کارحبیب من سحرها بهر من توبه
ز آه دردناک بعد استغفار می ترسم

تمام عمر، خود را نوکر این خاندان خواندم
از آن روزی که این منصب کند انکار می ترسم

شنیدم روز و شب از دیده ات خون جگر ریزد
من از بیماریِ آن دیده ی خون بار می ترسم

به وقت ترس و تنهایی تو هستی تکیه گاه من
مرا تنها میان قبرخود نگذار می ترسم

دلت بشکسته از من لکن ای دلدار رحمی کن
من از نفرین و از عاق پدر بسیار می ترسم

هزاران بار رفتم از درت شرمنده برگشتم
ز هجرانت نترسیدم ولی این بار می ترسم

دمی وصلم، دمی فصلم، دمی قبضم، دمی بسطم
من از بیچارگیّ آخر این کار می ترسم

جهان را قطرۀ اشک غریبی می کند ویران
من از اشکی که می ریزد ز چشم یار می ترسم

مهدی بقایی