+ نوشته شده در دوشنبه ۲۷ آبان ۱۳۹۲ ساعت 20:47 توسط مملوک
|
خدايا صدايم كردي،پاسخت ندادم، دستم گرفتي، رهايت كردم؛ دل،خانه تو بود از خانه ات جدايت كردم، سالها در غفلت و بي خبري زيستم و پيله رنگين دنيا برتن آويختم؛ اكنون خسته ام خسته از اين قفس ابريشمي؛ بال پرواز مي خواهم تا رها شوم، تا رها شوم از اين همه ظلمت و تاريكي...